تبليغاتX
سکوت

سکوت

عشق آتش بود خانه خرابی دارد/پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست(عماد خراسانی)

امشب این نوشته را به یاد دوست عزیزم محسن  مینویسم که آرام بود و آرام رفت

خداوند بیامرزد تمامی ما را تمامی مایی را که در افق آرزوهای خود غرق گشته ایم

برای شادی روح او بفرستید بر محمد و آل او درود

+نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت1:45توسط حمید | |

دیگر راهی نیست جز پاک بودن

بی این که چشمی از غریبه بدزدی

یا چشمه ای را سیراب کنی

در پناهگاه این مردم پست بنگر

هر چه هست دروغ است و بس

این دورنگی تا همیشه با آنهاست

سراب عشق را دنبال میکنم

و میدانم خدایی در افقی دور دست

دستان خسته ام را خالی نمیگذارد

اوست که در حرمت این خاک تر از خاک

ذره ای کاستی ننهاده است

ای بخشاینده مهربان

توانم ده امانم ده

مکنتم ده بخشنده گی ام ده

و در نهایت هیچ ترم و هیچم کن

پاک و منزهی تو و بزرگترین بزرگ

کوچکترم و کوچکم کن

با من مدارا کن هر چند مشکل است

هر چند هیچ بر تو نا ممکن نیست

+نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت1:41توسط حمید | |

در این روز ها دیگه حسابی از زمونه دلگیرم

تنم سرد و دلم در گیر حس خواستن و  این همه فکر

که توی ذهن این توفان زده هست

این احساس در شبی هنگامی که آفتاب ساعتی قبل غروب کرده بود

و مهتاب هم نبود و خبری از روشنایی نبوددر من شکفت

مهربانی را لطافت را محبت را معرفت احترام را و بسیاری از خصلت ها را با خود برد

در کیسه ای که سوراخ بود

و در آن شب تاریک من کمی از آنها را یافتم تا هیچ نباشم

بسیار ی از صفات شکستنی اند من آنها را تا سالها با آرامی داشتم

که فکر کنم آن دزد صفات نیک چیزی با خود در کیسه نداشته باشد

او با آن همه بدی نیتوانست با آرامی کیسه را ببرد

اما اندکی از آنها در دلم مانده و فقط اندکی

که آن را در برابر کسی خواهم گذاشت که امید رویا های من باشد و

کیسه ای سوراخ داشته باشد جو ن همه کیسه ای دارند

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت0:26توسط حمید | |

گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهرشناس قابلی

گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهرشناس قابلی

این جمله خیلی جالبه و من خواستم اونا اینجا درج کنم تا تو این زمونه که همه فرم عاشقا را دارن همه .....یه کم فکر کنند و کمی هم کار رابه دست خدا بسپارند که مطمئنا اون میدونه کی کجا با کی باید جاده پر پیچ و خم زندگی را پیمود.....

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت0:12توسط حمید | |

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره اش دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینۀ سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

 

در دل بیزار خود جز دین ِ رسوایی نداشت

گرچه روزی همنشین جز با من ِ رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش ِ سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف

 گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد ِ دل خاموش بود

 آخر آن تنها امید ِ جان ِ من ، تنها نبود !

جز من و او ، دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد ِ دلم زآن عشق جانفرسا نبود ...

+نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت1:13توسط حمید | |

by

دیگه هوس نمی کنم برای تو شعر بسازم            با خواب چشمات بمیرم,با هر نگات دل ببازم

دیگه هوس نمی کنم عشق تو مال من باشه       شیطونی هات مال همه,غمات برای من باشه

دیگه هوس نمی کنم با همدیگه بریم بهشت        چه سرنوشت تلخیه! قصه ما رو بد نوشت

دیگه هوس نمی کنم هر چی هوس کردم بسه     عاشقی بد دردی شده,عاشق همیشه بی کسه

+نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت22:3توسط حمید | |

r

تو از كدوم قصه اي كه خواستنت عادته

  نبودنت فاجعه بودنت امنيته

  تو از كدوم سرزمين تو از كدوم هوايي

  كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي  

 اهل هر جا كه باشي قاصد شكفتني

 توي بهت و دغدغه ناجي قلب مني

 پاكي آبي يا ابر نه خدايا شبنمي

 قد آغوش مني نه زيادي نه كمي 

 منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من

 خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

 منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

 خواستني هر چي كه هست تو بخواي من قانعم  

 اي بوي تو گرفته تن پوش كهنه ي من

 چه خوبه با تو رفتن رفتن هميشه رفتن

 چه خوبه مثل سايه همسفر تو بودن

 هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن  

 چي مي شد شعر سفر بيت آخرين نداشت

 عمرکوچ من و تو دم واپسين نداشت

 آخر شعر سفر آخر عمر منه

 لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه  

 منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من

 خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

 منو با خودت ببر من حريص رفتنم

 عاشق فتح افق دشمن برگشتنم  

 منو با خودت ببر منو با خودت ببر

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت21:20توسط حمید | |

bayad shorooei 2bareh dasht

+نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت5:39توسط حمید | |

 

hamid

دیگر توان راه رفتن ندارم.....

به ديدار دو چشمانت

به پيوند دو ابرويت

مرا ديريست نسپردي

مرا درشورزار غربت و ترديد

به گورستان تنهايي

اسير و دل شكسته

رها كردي رها

سپردي در شروع جاده اي پر پيچ

در تن پوشي از بيداري و احساس

اين دل در مسيرش ياد تو داشت

به خواب وعده ي ديدار تو هر روز

با ديگر حبيبان عهد و پيماني نبست....

اين همه عهد و وفا آخر تمامي بايدش؟

گر هميشه آرزومند مراد اين دل بيمار

سالها بگذشت و صبرم كم نشد

اين دو روز قرضي عمر بشر

در پي گشت و گذاران با بد اانديشان نبايد طي شود

ليك روزي بر من عاشق جفايي كرد يار

با سپهرين چهره اي عهد وفا داري نهاد

من در آن دوران به مرگم ساز بودم

كه بيداري زماني بود آن گل چهره پنداشت

كه من در غربت تنهايي خويش

به جز او نسپرم دل دردل غير

ولي افسوس او همواره در پشت حصاري تنگ و پنهانست

او من را به مجنون بودنم رد كرد

در اين شهر تنهايي

در اين كشور بيمار

در اوج پريشاني مرا درياب

مرا در آسمان پر ستاره در شبي زيبا

به شكر زنده بودن

به عشق همنشيني

در سكوت تازه اي درياب

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت1:21توسط حمید | |

 

تو اين دنياي وا نفسا كه دلها سنگنو سخره

تو اين توفان بي همتا كه مهمون دل سرده

يكي پیدا شده مرحم حریف غصه هاي من

يكي كه با نبودش من تو این سیلاب و درموندم

تماشا كن درونم را كه اين دل عالمی دارد

به رخساره نگاه تو چراغ صبح میبارد

به درگاه عظیم تو عبادت کردم و هر دم

 كه معنای بزرگی را در آغوش تو میگردم

+نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت23:18توسط حمید | |